خنثی
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:30
لپ تاپ را روشن کردم و چندتایی کار انجام دادم و خواستم خاموشش کنم،یکهو دلم گفت بلاگفا..یک هو خودم گفتم بلاگفا.. بعد رفتم و چند وبلاگ مورد علاقه ام را خواندم،بعد دیدم چقدر عقبم ...بعد ترش دیدم ای دلِ غا
چه مرگت است
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 12:11
نمیدانم یکه چه شد..قبل تر که درگیر دانشگا و اینها بودم نمیرسیدم به وبلاگ برسم ولی الان که میرسم،نمیتوانم بنویسم ..انگار که تمام ذوق نوشتن فروکش کرده باشد .کل تابستان گذشت با فیلم و کتاب و خواب و فکر ..این چند روز اخیر هم که درگیر یک سری مسائل..دارم زیر این حساسیت ها له میشوم اما دست من نیست ، من همی...
کاشکی آخر این سوز بهاری باشد ،کاشکی در بغلت راه، فراری باشد ..
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 13:45
یک چیزهایی هی تکرار شود ، تکرارِ داغون کننده منظورم است ، سر چیزهای بیخود ..هی تمامی نداشته باشد ..هی آدم خسته شود اما کاری از دستش بر نیاید ،نه که تمام چیزها دست او باشد نه،یک چرخه آدم منظورم است ..دست همه شان ...ولی هیچ کدام ..........هی بیایم این جا و بخواهم از تمام آن چیزها ،خستگی ها، اعصاب ندار...
و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 13:45
قضیه ی تغییر خوابگاه و اینها چیست دیگر ... مسخره بازی .. کم کم دارند هی شرایط را غیر قابل تحمل تر میکنند و من را از انتخابم پشیمان تر ...... یک مهر در دانشگاه حاضر شوی که چه .. (اضافه نوشت: یک مهر حاضر نشدیم ) .. یک وقت هایی دلم میخواهد یکی جلویم باشد و همینجوری تند تند حرف بزنم از هر چه ..هرجه ..بی...
روز مرگی
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 22:23
آخ که چقدر دلم برایِ اینجا تنگ شده بود ... بعد الان یادم می آید که پس چطور قشنگِ دوست داشتنی را با آن قالب وبلاگِ جانش حذف کردم برای همیشه؟! .. بعد یادم می آید که می شود دیگر .. از عجایب زمان است . + کمی غر غر و آه و ناله کنم بعد : کلا تصمیم گرفته ام اینجا دیگر در موردِ دانشگاه و همه اش حرف نزنم (خ
ناامید نشو
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 22:23
از این دیر سر زدن به بلاگفا خسته شدم ولی چاره ای نیست فعلا . هر چی فکر میکنم میبینم بازم اونقدر شجاع نیستم و نبودم که بیام اینجا و هر چی رو که میخام به زبون بیارم .نمیدونم چرا .. دارم با ترسام زندگی میکنم .. خیلی احمقانس .. وای ... من حتی نمیتونم بیام و اینجا با خودم حرف بزنم .. لعنت به من .....
هیچ
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 22:23
96...مرگِ مورد علاقه من هر چه که هم بشود باز خودکشی ست ... نمیدانم چرا ... باید انقد تمرین کنم تا بتونم رو قول هایی که به خودم میدم وایستم ..لعنتی اصلا دوست ندارم اینجا را پر کنم از غرغرهایم ... کاش میشد خیلی چیزا رو راحت گفت بدون اینکه با خودت فکر کنی الان چه منظوری برداشت میکنن... . آخ که چقدر دلم
آلزایمر آنقدر ها هم که میگویند بد نیست ..
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 22:23
انگار که برای نوشتن حس های روزانه هم حتی باید حال و حوصله داشت و هیچ چیز نمی تواند آدم را واردار کند تا بنویسد وقتی که دست ودلت به نوشتن نیست ..اینکه حس کنی دیگر خیلی چیزها را برایت اهمیت ندارد خیلی بد است ..خیلی .. میترسم هر روز این حس بیشتر شود .. خیلی میترسم .. من خودخاهم ..درست .. ولی حالی ام نی
وای نات
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 11:52
اصلا نمیدونم از کجا و چی باید بنویسم ... رفتیم خابگاه و دانشگاه و نت نداشتم(فعلا) ... فک نمیکردم انقدر زود به خوابگاه عادت کنم یا زود با بچه ها گرم بشیم ... ولی خب شد ... :) + همیشه هم که همه چی مثبت پیش نمیره ... + لعنتِ به اون استادِ مبانی ریاضی ... + تو دلم گیر کرده بود چون انقد حرف هست که باید ن...
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 21:22
نه دوست دارم اینو بگم نه عادت دارم بگم .. اما خسته شدم .. خسته + تو درمانده گی ها را نمی فهمی ... خستم از خودم .. از خودم .. هنوز اون تغییراتی که قولشو به خودم داده بودم رو ثابت نکردم ..خستم از دعوا هایِ مزخرفِ ... خستم که حساسم .. خستم که ناراحتِ همه هستم .. خستم که حتی نمیتونم خودمو اروم کنم باهاش...
فکر کن به بعدش
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 12:41
داشتم فکر میکردم اگر من جایِ اوژنی بودم همانقدر آرام و فلان بودم? ... نه .. مسلما نه .. که یکی بیاید بگوید من این ها را یادم است قول هایمان را یادم است .. اما الان یکی هست که با او می توانم دوباره رویِ پا بایستم اما دوستش ندارم . چقدر جالب .. بعد طرفش بگوید تو برو و خوشبخت باش من همیشه به تو وفادار ...
فردا میتونه یه روزِ خوب باشه
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 20:18
از آنجا که دیگران نمی توانند از همان دیدگاهِ خودِ آدم به مسایل نگاه کنند،نمی فهمند آنچه سرسری می گویند تا چه حد می تواند آدمی را بیازارد . (در جست و جوی زمان از دست رفته_مارسل پروست) شاید یکی از بدترین دوراهی های زندگیمه این چند وقته ... همه چی قاطیه ..اونقدر که حتی فک کردن بهش مستاصل تر میکنه منو ....
پرت شو
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 20:18
هوووووف شد فردا .. + بد نبود ..ینی شایدم خوب بود ولی من راضی نبودم زیاد .. هنوز ادامه داره .. خدا کنه بشه ..این اینجا تموم + فکر این که یه سریا دارن بهم دروغ میگن یا نه آزارم میده ..فکر اینکه دارم درست میرم یا نه .. فکر اینکه باوری که از آدمایی که دوستشون دارم تو ذهنم درست کردم چقد درسته .. نمیتونم ...
شب بیداری با المپیک
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 20:18
فی الواقع بالاخره دیشب دل به دریا زدم و انتخاب رشته را نهایی کردم .. تا چه شود یه جورایی روز شماری میکنم برای شروع جدید؛ آدمای جدید ..از یه طرف هم میترسم . +استیکر دستِ قوی ؛یعنی من میتونم بعلاوه یِ باید :) #جان_می_کنیم ++ اینکه موقعی که داری حرف میزنی یا هرچی با کسی،خوابش ببره ..آخ که بدم میاد .. و...
کلافم
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 20:18
کلافم .. یعنی چند وقته که کلافم . یه چیزایی مثلِ خوره افتاده به جونم ،در اصل تو ذهنم.. یه عالمه بحثِ که پایان نداره .. یا باید بیخیال شد . کنار اومد .. یا باید گفت و گفت فکر میکنم آخرشم منتهی میشه به دلگیری و یا کوتاه اومدن یا هردوش.. نمیدونم کجا خوندمش ولی الان دارم میگم درسته: همیشه دوست داشتن کاف...
پووووووووف
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 20:18
الان ؛ دقیقا همین الان میخام زارت بزنم زیر گریه با دیدنِ نتیجه ... میخام بگم من اینو نمیخام ولی بقیه راضی ان انگار ...متنفرم ازینکه با چیزهایی سر کنم که ازش متنفرم ... ازم شیرینی هم میخان ؛تبریکاشون عینه تسلیته برام .. هشتگِ کلا بگذریم این روزا نصفِ بیشترشو خونه نبودم .. اول از همه روزایِ مزخرفِ مصا...