بعد رفتم و چند وبلاگ مورد علاقه ام را خواندم،بعد دیدم چقدر عقبم ...بعد ترش دیدم ای دلِ غافل،چقدر دلم برای بلاگفا تنگ شده است و بعدترترش،قول دادم به خودم که زود به زود تر بیایم بلاگفا .
....
از خیلی وقت پیش نیامده ام .. شهریور 96..
پست قبلی را که خواندم دیدم نوشته ام قضیه ی تغییر خوابگاه چیست ..
الان میگویم ،قضیه ی خوبی بود.و کلی قضیه داشت دنبال خودش.
به اتفاق هایی که افتاد فکر میکنم، اتفاق هایی که نیوفتاد،آدم هایی که مجبور شدم بگذارمشان کنار..به مضحک بودنِ تمامِ این ها ...
به خودم،به خودمان..
و باز ترس های همیشگی.
جایِ خالیِ کتاب را حس میکنم ، کتابِ غیرِ درسی .درست وسطِ فرجه ها ..
دلم میخواهد چند جمله ای بگوید و تمامِ افکارِ مزخرفِ اضافی را ناامید کند ..
دلم میخواهد ...
چند روز پیش خیلی جدی و واقعی دلم خواست ادوارد را بغل کنم،ادوارد دست قیچی.
به دانشگاه فکر میکنم ، به استاد ج، که واقعا شخصیتش در نظرم + است ...به استاد ج2 فکر میکنم و کاری که گفتند انجام بدهیم ، کارِ خوبی است ، منتها کمی سخت است ،کمی ترس دارد،کمی روراستی با خودت را میخواهد..کمی صادق بودن،کمی امید..
سرِ کلاس چند نفری کارشان را ارایه دادند..یک جا لبخند زدم..وقتی میم داشت از فانتزیِ خنده دارش میگفت..گفت همیشه دوست داشته ،دارد..سوار ماشین باشد و یک سگ پشت سرش بدود(در حالتِ خوب)..
برچسب:
نویسنده: سام نوروزی