
قضیه ی تغییر خوابگاه و اینها چیست دیگر ... مسخره بازی .. کم کم دارند هی شرایط را غیر قابل تحمل تر میکنند و من را از انتخابم پشیمان تر ...... یک مهر در دانشگاه حاضر شوی که چه .. (اضافه نوشت: یک مهر حاضر نشدیم ) .. یک وقت هایی دلم میخواهد یکی جلویم باشد و همینجوری تند تند حرف بزنم از هر چه ..هرجه ..بی وقفه ..با فحش و کلی چیزهای دیگر ...یا گوشی را بردارم هر چه میتوانم تایپ کنم و بنویسم و بنویسم و سند کنم و بعد یک نفس راحت بکشم و بعد استیکر لبخند ملیحی بفرستند و بگوید حالت بهتر شد ..یا نه این را نپرسد چون شاید اتفاقا با پرسیدن این حالم بدتر شود... نمی دانم.... ..... میدانید یک چیزهایی را نمیشود حتی بیان کرد ،نه با کسی که صددرصد با او راحتی و به او اطمینان داری نه حتی اینجا ......بحث اینجاست که...
ادامه مطلب
از این دیر سر زدن به بلاگفا خسته شدم ولی چاره ای نیست فعلا . هر چی فکر میکنم میبینم بازم اونقدر شجاع نیستم و نبودم که بیام اینجا و هر چی رو که میخام به زبون بیارم .نمیدونم چرا .. دارم با ترسام زندگی میکنم .. خیلی احمقانس .. وای ... من حتی نمیتونم بیام و اینجا با خودم حرف بزنم .. لعنت به من ........
ادامه مطلب
انگار که برای نوشتن حس های روزانه هم حتی باید حال و حوصله داشت و هیچ چیز نمی تواند آدم را واردار کند تا بنویسد وقتی که دست ودلت به نوشتن نیست ..اینکه حس کنی دیگر خیلی چیزها را برایت اهمیت ندارد خیلی بد است ..خیلی .. میترسم هر روز این حس بیشتر شود .. خیلی میترسم .. من خودخاهم ..درست .. ولی حالی ام نی...
ادامه مطلب
اصلا نمیدونم از کجا و چی باید بنویسم ... رفتیم خابگاه و دانشگاه و نت نداشتم(فعلا) ... فک نمیکردم انقدر زود به خوابگاه عادت کنم یا زود با بچه ها گرم بشیم ... ولی خب شد ... :) + همیشه هم که همه چی مثبت پیش نمیره ... + لعنتِ به اون استادِ مبانی ریاضی ... + تو دلم گیر کرده بود چون انقد حرف هست که باید نوشتشون ترجیح میدم خط بگیرمشون و ننویسمشون ... به همین سادگی .. + بیخیالِ این حرف ها .و این اینجا تمام. چقدر محسنِ نساجی قشنگ نوشته که : همیشه یک نفر را داشته باشید که وقتی از زمین و زمان شاکی شدید، بشود وکیل و حق را فقط بدهد به شما حالا میخواهد حق با شما باشد یا نه اصلا مه...
ادامه مطلب
از آنجا که دیگران نمی توانند از همان دیدگاهِ خودِ آدم به مسایل نگاه کنند،نمی فهمند آنچه سرسری می گویند تا چه حد می تواند آدمی را بیازارد . (در جست و جوی زمان از دست رفته_مارسل پروست) شاید یکی از بدترین دوراهی های زندگیمه این چند وقته ... همه چی قاطیه ..اونقدر که حتی فک کردن بهش مستاصل تر میکنه منو .. بخش بدترش اینه که یکی دو تا نیست ..بدتر ترش هم اینه که همشونم به خودم تنها محدود نمیشه ..شده یه طیفی از آدمایی که برام مهمن .. خب این خیلی ناامید کننده ترش میکنه ... و این وسط هیچی نیست که کمک کنه .. یعنی شاید باشه .. ولی مطمعنا هر چیزی یه بهایی داره ... دیشب تا 5 بیدار بود...
ادامه مطلب