...
یک مهر در دانشگاه حاضر شوی که چه ..
(اضافه نوشت: یک مهر حاضر نشدیم )
.. یک وقت هایی دلم میخواهد یکی جلویم باشد و همینجوری تند تند حرف بزنم از هر چه ..هرجه ..بی وقفه ..با فحش و کلی چیزهای دیگر ...یا گوشی را بردارم هر چه میتوانم تایپ کنم و بنویسم و بنویسم و سند کنم و بعد یک نفس راحت بکشم و بعد استیکر لبخند ملیحی بفرستند و بگوید حالت بهتر شد ..یا نه این را نپرسد چون شاید اتفاقا با پرسیدن این حالم بدتر شود...
نمی دانم....
.....
میدانید یک چیزهایی را نمیشود حتی بیان کرد ،نه با کسی که صددرصد با او راحتی و به او اطمینان داری نه حتی اینجا ......بحث اینجاست که اینها را نمیشود بیان کرد فقد یک چیزهاییست در ذهن که برای خودمان ملموس است ..
گاهی وقت ها میترسم از زندگی کردن ، گاهی وقت ها فقد باید خودم را ارام کنم و به خودم امیدواری بدهم ،چه رسد به امید دادن به کس دیگری ...
..چرا آدم باید مقاومت کند از فهمیدن اشتباهش،از تغییر به طرف درست ،چرا چرا ...(راجع به کسی که نزدیک است که خیلی نزدیک است)
این ازارم میدهد ،ناراحتم میکند،سردم میکند،تنفر مرحله ای بوجود میارد و در نهایت ناامیدی و خیلی چیزهای دیگر..
آح از ما آدم ها .آخ
....+ دست از مقایسه کردن برداریم ،مقایسه کردن خودمان،دیگران،زندگیمان،آدم ها ...
+ میترسم،خیلی
برچسب:
نویسنده: سام نوروزی